گریز از میانمیایگی آرزوی بزرگی است؟
از هر دری سخنی

دیروز داشتم آماده می‌شدم که برم کتابخونه کتابم و تحویل بدم و یه کتاب جدید بگیرم. یهو یعنی کاملا یهویی یادم افتاد از یکی از کارکنای کتابخونه که از همه مسن‌تر بود و خیلی هم آروم و خوش اخلاق. داشتم فکر می‌کردم چند وقتیه ندیدمش تو کتابخونه. امروز سراغ بگیرم از همکاراش حتما!

وارد کتابخونه که شدم نرسیده به مخزن توی برد داخل راهرو یه آگهی چهلم دیدم که عکس همین بنده خدا روش بود. یعنی به معنای واقعی هنگ کردم.

از همکارش که پرسیدم گفت مشکل ریوی داشته. شما میشناختیش؟

گفتم فقط همین جا می‌دیدمشون. ده سال عضوم اینجا. فکر می‌کردم بازنشسته شده باشن.

گفت:  البته خرداد بازنشسته شده بودن و یه ماهی هم درگیر بیماری شد و ... .

 اصلا نفهمیدم این یادآوری چه جوری اومد تو ذهنم و چرا این شکلی و تو  این موقعیت؟! برام خیلی عجیب بود!

خدا رحمتش کنه.

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | پروانه | نظرات ()