گریز از میانمیایگی آرزوی بزرگی است؟
از هر دری سخنی

یارو خسته و خاکی شب میاد خونه. زنش می‌پرسه کجا بودی؟

میگه: صبحی رفته بودم واسه افتتاح یه ساختمون. هی برام دست زدن منم موندم تو رودوایسی پِی ساختمون رو کندم.

 

*: حالا این که جوکه! ولی من یه همچین پتانسیلی رو در خودم به وضوح می‌بینم!!!

 

-----------------------------------------

اضافه شد 92/4/21      15:08

شعری از کتاب "قهوه تلخ با شهد لبخند" آقای منصوری با همین مضمون رو در یک پست از وبلاگشون بخونین.

چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | پروانه | نظرات ()