گریز از میانمیایگی آرزوی بزرگی است؟
از هر دری سخنی

دیشب بعد افطار با دو تا آبجیا و بچه‌هاشون و خود داداش رفتیم مغازه داداش که وسایل جدیدی که آورده بود رو قیمت بزنیم و بچینیم. به اضافه اینکه بعد یه مدت یه تمیزکاری کلی هم بکنیم  .

دیگه ساعت 3 و نیم بود کارمون تموم شده بود و داشتیم جمع می‌کردیم که بیایم. یه سری وسیله هم بود می‌خواستیم بیاریم خونه با یه چند تا کارتون کتاب که داداش جمعشون کرده. که همون موقع یه ماشین گشت پلیس اومد و ما فهمیدیم که این شعری که از بچگی به ما یاد می‌دادن که: "شبا که ما می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره" حقیقت داره .

حالا ما در چه حالیم در صندوق و صندلی عقب بازه و توشِ و کارتونای کتابا به اضافه وسیله‌ها رو به زور چپوندیم که یه جوری خودمون هم بتونیم سوار شیم و بریم. بچه‌های آبجیا هم دارن تو خیابون دنبال هم می‌دون!

آقا پلیسه فقط یه نفر بود ماشین و پارک کرد و گفت دارین چی کار می‌کنین؟ که گفتیم اومدیم تمیزکاری مغازه. گفتش این وقت شب اونم اینجا، کنار بانک؟! کارت شناسایی‌تون و کارت ماشینو  ببینم؟ فقط آبجیم گواهینامه‌اش همراهش بود که نشون داد.

آقا پلیسه هم گفتش: الان من چی کار کنم این وقت شب نباید مغازه‌ای باز باشه. ما هم گفتیم: روزا که نمیشه بیای ماه رمضونه بعدم مشتری میاد. الانم مغازه باز نیست  فقط داشتیم تمیز می‌کردیم.

دیگه با اون وضع سر و لباس ما و با دو تا بچه خداییش دیگه داشت گیر بی‌خود می‌داد.

یادم اومد از دو ماه پیش که دزد اومد مغازه داداش گفتم: سرکار تو روز روشن ساعت 2 بعد از ظهر، اومدن قفل همین مغازه رو شکستن دخل و حفاظ در رو بردن بعد ما که زنگ زدیم به پلیس اومد. به ما میگن چرا واسه یه سرقت کوچیک زنگ زدین به پلیس؟! بعدم رفتن پی کارشون.

اونم دیگه گفتش خوب اونا برا کلانتری شماره ... (چی میدونم کجا بودن؟) وگرنه من همین الان تو اون خیابون دنبال یه 206 بودم داشت با در یه مغازه ور میرفت که تا من و دید فرار کرد!

می‌خواستم بگم حالا ماموریتت و لو نده! ولی دیگه هیچی نگفتم، اونم دیگه مجاب شد و ما هم ازش تشکر کردیم و اونم رفت .

خلاصه به جای اینکه اون به ما گیر بده ما یه گیری به پلیسه دادیم راهیش کردیم! 

شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | پروانه | نظرات ()