گریز از میانمیایگی آرزوی بزرگی است؟
از هر دری سخنی

روز آخری که کلید رو تحویل دادیم که بریم نهار رو تو یه پارکی همون نزدیکی بخوریم. اصلا جای پارک پیدا نمی‌کردیم. تو یکی از ضلعای همون پارک یه جای پارک بود که یه پراید راحت توش جا میشد ولی برا پژو یه کم کوچولو بود. بابا داشت پارک دوبل میکرد و سعی میکرد ماشین و همونجا جا بده که صاحب ماشین جویی اومد. بعدا فهمیدم هم استانیِ.

ماشن عقبی یه پیکان بود که پشت سرش هم یه متری جای خالی بود. سپر ماشین که خورده بود به پیکانه، آروم البته، صدای آژیرش بلند شد. یهو دیدم یه پیرمرد اخمو اومده دم پنجره! حالا بابا هی داره جلو عقب میکنه که بتونه به هر بدبختی جا بده ماشینه رو. شروع کرد به داد و بیداد که جات نمی‌شه چرا هی صدای این بی‌صاحاب رو (منظورش آزیر ماشینش بود) در میاری من و می‌کشونی بیرون! بابا هم کلی خوشحال شد که صاحب ماشن عقبیه اومد بهش گفتش آقا شرمنده حالا که اومدین تا اینجا یه خورده این ماشینتون و جا به جا کنین این ماشن جا شه دیگه این دور و بر جای پارک نیست. اونم گفت نه جابه جاش نمی‌کنم خودم بعدا چه طوری از پارک در بیام!!! یکی نبود بگه حالا دو فرمون بیا بیرون از پارک نمی‌میری که! بعدم گفت میخوام از پنجره خونه ماشین و ببینم. حالا بگو به این سی سانته یعنی جابه‌جاش کنی ماشین به این بزرگی از دیدت خارج میشه؟! تازه داشت دنبالم می‌گشت ببینه یه وقت سپرش چیزی نشده باشه. فک کن ماشین ما با سرعت 5 کیلومیر خورده بود به سپر پیکانه! که بابا گفت اگه خسارتی دیده بگین؟ اونم گفت: نه. یعنی نمیتونست بگه آره! خلاصه آقاهه آژیر ماشینش و خاموش کرد و رفت!

دیگه اون ماشین جلوییا یه خورده بعد رفتن. بابا ماشین گذاشت جای اونا با این حال خوب ماشین چسبوند به ماشین جلوییش که پشت سرش حداقل همون یه ماشین کوچیک جا بشه. داشتیم صحبت می‌کردیم می‌گفتیم چرا اینقد این آقاهه بدجنس بود، دید که سر ظهرهه ما هم موندیم تو آمپاس شدید بی‌جا پارکی! مامان هم می‌گفت شما چه می‌دونین بنده خدا حتما یه دلیلی برا خودش داشته. ما هم کم کم داشتیم با مامان موافق می‌شدیم که یهو دیدم باز آقاهه اومد یه چی از تو ماشیتش برداشت بعدم ماشین و خلاص کرد و یه مقدار بردش جلو! اینجوری نه پشت سرش ماشینی میتونست پارک کنه نه جلوش!

خلاصه دعا کردیم خدا این جور آدما رو اهلشون کنه! 

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | پروانه | نظرات ()