یک تجربه قدیمی از تو گنجه در اومده!

البته شاید هم واقعا بالاتر از سیاهی رنگی نباشه اما بحث اینجاست که خیلی وقتا اون نقطه‌ای که فک می‌کنیم آخر سیاهی در واقع آخر سیاهی نیست. در واقع ما فک می‌کنیم آخر سیاهیِ ولی اشتباه می‌کنیم. واسه همینه که اصولا این جمله "بالاتر از سیاهی رنگی نیست" اشتباه از آب در میاد. 

وقتی آدم به یه نقطه‌ای می‌رسه که می‌تونه بگه: بالاتر از سیاهی رنگی نیست واقعا یه جورایی احساس آرامش می‌کنه. پیش خودش میگه اینم آخر زور دنیا بود و من طاقت آوردم. پیش خودش فک می‌کنه آخ‌جون غول آخریِ بازی رو هم شکستش دارم و  گیم‌اور نشدم! بعد تو دلش کلی کیف می‌کنه و به دنیا می‌خنده.

ولی خوب یه مدت که گذشت (از چند روز تا چند سال متغییرِ)  دنیا بازی رو یه مرحله می‌بره جلو و تازه اون موقع است که می‎بینی با یه غول بزرگ‎تر و سخت تر طرفی!!! البته اولش جا می‌خوری و از یه خورده تا خیلی زیاد غافل‌گیر می‌شی ولی بعد باز شروع می‌کنی به مبارزه، تازه جالبیش اینجاست که با تمام قدرتت!!! 

اصنم ناراحت‌کننده نیست تازه خیلی هم خنده‌داره.

بالاتر از سیاهی احتمالا رنگی نیست ولی کی دقیقا مطمئنه آخر سیاهی کجاست؟!

 

*: پخته شدن یک تجربه شخصی قدیمی بود که البته هنوز نیاز به جا افتادن داره!!!

/ 6 نظر / 8 بازدید
پرنیا

[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

پرنیا

[خوشمزه][خوشمزه][خوشمزه]جا افتاد خبر بده[خوشمزه] [نیشخند] [خجالت]

سرمه

آدم تو یه مقطعی میگه دیگه این بدترین چیزی ک میتونه برام اتفاق بیفته ولی مدتی بعد دوباره یه چیز دیگه روی میده ک از قبلی ب نظرش دردناک تر و سخت تر..

سرمه

در ضمن دوووووووووووم[هورا][هورا][هورا]

مرمر

اینجور موقع ها آدما محکم تر میشن،به نظرم کاری کردن،ایستادگیی که داشتن باعث میشه امیدشون بیشتر باشه.شاید همین برگشتن به اتفاق بدِ گذشته و اینکه تحملش کردن یه روزنه امید باشه

آزاده

هست بابا هست. بالاتر از سیاهی هم رنگی هست فقط رنگش معلوم نیست چیه.