خاطرات قشنگ

حیف بعضی خاطرات قشنگ که یادآوریشون کلی حال آدم و خوب می‌کنه ولی با یه آدمی گذشتن که ترجیح میدی بذاریش یه گوشه مغزت و روش یه پارچه بکشی!

/ 10 نظر / 5 بازدید
پرنیا

[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

پرنیا

پارچه چه رنگی؟[ابرو][نیشخند]

سرمه

ب نظرم خوب و بد، زیبا و زشت در کنار هم معنا پیدا میکنن، ینی اون خاطره بده باید باشه تا قدر اون قشنگه رو دونست.[پلک]

سرمه

و البته بازهم دووووووووم [هورا][هورا][هورا]

مرمر

اینا همش تجربه ست[لبخند]

آزاده

عیبی نداره بازم به یادشون بیار خاطره هارو.[چشمک]

پرنیا

[خنده][خنده]عجب پارچه ای[خنده]

پرنیا

به مامانم میگم:مامان نگاه کن برای پستش من اولین نظر و گذاشتم[هورا] میگه[ابرو]خو این یعنی تو از همه بیکار تری[منتظر][منتظر][منتظر][منتظر]

ساجی

ای وای! چقدر حیف میشن این خاطرات! حال آدم رو می گیره آدمی که بدون اینکه جاش باشه میاد تو خاطرات آدم! ولی به نظر من اگر خاطره، خاطره باشه هیچی نمیتونه تلخش کنه! حتی آدمای بیخود!

پرنیا

حق[ابرو]با مامانا[ابرو]پوووووووووووووووف[ابرو]