یه مصاحبه کاریِ غیر رسمی!

امروز اون روزیه که با خانم سلیمانی رفتیم مصاحبه برای تدریس تو یه دبستان خصوصی.

که البته آخرش فهمیدم یه سال اول رو باید برم یه جا دیگه درس بدم (با فاصله مصافت یک ساعت حداقل) در واقع خودم آموزش ببینم، تا از مهر سال بعد همینجا مدرسه‌شون شروع به کار کنه. بعدم از مقطع پیش‌دبستانی شروع میشه تا سال به سال با شاگردامون برسیم به کلاس ششم!

دیگه منم دیدم خیلی شرایطش جور نیست. بعد اینکه کلی دختر 20 ساله‌ای که همراهم بود و اظهار شادمانی و رغبت کرد برای انجام این کار. آقاهه گفت خوب شما بفرمایید: گفتم دوستان جور دیگه‌ای برای من توضیح داده بودن شرایط رو،  با توجه به شرایطی که شما الان فرمودین، فک میکنم بهتره وقت دوستان و البته شما رو نگیرم. اونم که آقای باشخصیتی بود گفت خواهش میکنم ما وقت شما رو نمیگیریم! 

بعدم که شماره تماس بقیه رو گرفت گفتش حالا شمام شماره‌تون و بفرمایید خوشحال می‌شیم در فرصتهای بعدی بیشتر صحبت کنیم.

به هر حال اینم تجربه جدیدی بود. سوای نتیجه کار!

کلی هم حاشیه داشت رفتن و برگشتنمون که اصن حالش و ندارم بنویسم.

/ 10 نظر / 6 بازدید
آزاده

خب حاشیه ها رو هم میگففتی[نیشخند]

روانی

خب اینم شد تجربه. منم همین شکلی ام وقتی برم مصاحبه ببینم اونطوری نبوده که فکر می کردم قبول نمی کنم.

سرمه

پروانه جان فاصله مسافت[پلک]

سرمه

بهر حال آدم باید چند جا بره تا اون کار خوبه رو پیدا کنه، ایشالا ک بزودی[فرشته]

ماه گل

شماره رو گرفته بیاد خاستگاری [نیشخند]

ماه گل

خو بوگو دگه تنبل [نیشخند]

غریبه آشنا

سلام علیکم انشالله که کاری که باب دلت باشه پیدا میکنی حالا خودت چطوری بابا یه دقه اومدیم خودتو ببینیم بیا بشین [نیشخند]

پرنیا

میخوای بیا مدرسه ی ما تدریس کن[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

فروغ

من بودم قبول میکردم باور کن همین هم دیگه ممکن پیش میاد

مرمر

ایشالا که به زودی یه کارِ خوب پیدا میکنی. تدریس دوست داری پروانه جون؟