و همچنان اندر احوالات من و این چند نفر

استاد می‌فهمه من از بچه ها بزرگترم. حالا چقدشو فک نکنم بدونه. مگه از یه منبعی بهش رسیده باشه.

یه وقتایی یه چیزایی میگه بعد میگه شما یادتون نمیاد. به نظرم کلی کفری میکنه بچه ها رو با این به رخ کشیدن سنشون. 

امروز سر کلاس از شباهت اسمی نظریه توبین یهو گفت "چوبین" شما یادتونه؟ 

فک کنم یه نیم نگاهم کرد ببینه منم میگم آره؟ که نگفتم. چی بگم؟ ترجیحا ندونه و توضیح ازم نخواد که من کی‌ام و اینجا چی کار میکنم بهتره برام تا بخوام انگیزه ام رو از خوندن یه رشته جدید اونم تو مقطع کارشناسی اونم بعد یه سری تا ارشد خوندن، براش توضیح بودم. ترجیح میدم واکنش مشابهش با واکنش بقیه رو در این مورد نبینم!!! گاهی هم میام یه چی بگم ولی امان از کم رویی؟!

ترم هم که دیگه نفسای آخرشه. (ناراحت :( )

سر کلاسا این بچه ها با استاد یه جوری سوژه الکی برا خنده پیدا میکنن، منم که خودمم میدونم زیادی منطقیم دیگه الان یه مقدارم به سمت افسردگی مایلم، فقط میتونم لبخند بزنم (البته بعضی وقتام خنده داره حرفاشون) بعد فکرشو که میکنم میگم اینا پیش خودشون میگن این دختره چرا اینقد عنقه؟! حالم بد میشه اینجوری در موردم فک کنم در عین حال بهشون حق میدم. من این روزا شکل آدمای عنقِ از خودراضیم فک کنم!!!!!! 

امروز این دختره مینا چقد بی زبون خجالت کشید. اصن فکر نداره این مرد انگار! نمی دونم شایدم کاملا با فکر کار حرف میزنه؟!

/ 0 نظر / 15 بازدید