نمایشگاه کتاب بیست و هشتم

بنویسم یادم بمونه: نمایشگاه کتاب امسال با اردوی دانشگاه با مساعدت ویژه بچه های سال بالایی اقتصاد که نمیدونم خدا از کجا سر راهم گذاشتشون، به همون سبک امشب تو راه رفت، فردا شب تو راه برگشت رفتم.

یهویی خوشکل جور شد. متشکرم خدا :*

تو اتوبوس بچه های ارشد و یه یادآوری: خیلی وقته من بلند نخندیدم. بعد برگشتنش باز دارم سعی میکنم بلند بخندم. باید بلند خندید. 

و کلا یه تجربه جدید. از همونا که دوست دارم ...

و اون آقاهه تو غرفه فرهنگستان هنر. آبجیه میگه میباس بگی آقا من میخوام با شما سلفی بگیرم. بعد میرفتی پی کارت دیگه تا آخر عمرتم نمیدیدیش که :).

پیشنهاد احمقانه قشنگی بود اگه به ذهنم خودم رسیده بود بعید نبود عملیش کنم ;)

/ 0 نظر / 21 بازدید