الف دال میم - مهدی حجوانی

سونیا گفت: "بامداد و شامگاه، مانا پیش روی من است؛ زنده و اندوهگین و سرزنشگر. مانا یادگار سالیان دور زندگانی من بود و خواهر و همدم و هم‌بازی‌ام، اما دست تقدیر تو را در میان ما دو خواهر نشاند. وه ... که زنان همیشه و همه جا گرفتار مردانند! از آن زمان به بعد، من و او هم‌چو دو خصم در دو سوی میدان نبرد ایستادیم. من همیشه عشق خود را ابراز می‌کردم و او همیشه عشق خویش را در پرده‌ای از متانت و خاموشی پنهان می‌ساخت و در این میان، مردان شیفته و مغلوب پرده‌داری و خویشتن‌داری‌اند. "

                                                            از متن رمان "الف دال میم" نوشته "مهدی حجوانی"

/ 10 نظر / 5 بازدید
آزاده

هههههههههههههه چه جالب بود.

ساجی

[رویا] واقعیتی بود! باید رمان جالبی باشه! ممنون[گل]

خورشید

آقا زلیخای بیچاره رو ببینین عشقش رو ابراز کرد در تمام طول تاریخ عشقش رو داستان کردن [نیشخند] حالا بگذریم که یوسف هم آدمی بود که نمیشد ابراز عشق نکنی اما دیگه تاریخ رو واسه چی مینویسن واسه درس عبرت [خنده]

آزاده

هی میام این پست رو میخونم. خیلی خیلی واقعیته.[متفکر][متفکر]

سارینا

جالب بود[چشمک]

سرمه

من هم باید بگویم جالب بود.[چشمک]

سمیرا

خط آخرش برام جالب بود خیلییییییی[پلک]

پرنیا

ماکارونی مانا[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

پرنیا

[وحشتناک]وووووووووییییییییییی نگو من گشنمه[پلک]

مرمر

دروووووود بانو چقد واقعی و جالب بود[متفکر]