پتانسیل درونی!

یارو خسته و خاکی شب میاد خونه. زنش می‌پرسه کجا بودی؟

میگه: صبحی رفته بودم واسه افتتاح یه ساختمون. هی برام دست زدن منم موندم تو رودوایسی پِی ساختمون رو کندم.

 

*: حالا این که جوکه! ولی من یه همچین پتانسیلی رو در خودم به وضوح می‌بینم!!!

 

-----------------------------------------

اضافه شد 92/4/21      15:08

شعری از کتاب "قهوه تلخ با شهد لبخند" آقای منصوری با همین مضمون رو در یک پست از وبلاگشون بخونین.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرمه

بابا پتانسیل[مغرور][نیشخند]

سرمه

خوش ب حالت[خمیازه][نیشخند]

سرمه

من ک تو خودم اصلا پتانسیل نمیبینم آخه همه ش جنبشیِ[خنده]

خورشید

[خنده] من هم از اینکارا زیاد کردم البته برام کف هم نزدن دیگه خیلی ضایع [قهقهه]

بهنام منصوری

سلام.متأسفانه شعرشو نذاشته ام تو وبلاگم.برای پست بعدی شعرشو مینویسم.از کتاب قهوۀ تلخ با شهد لبخند.کتاب منم تبلیغ کنید.میثوابید ها.[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

سارینا

منم تجربه شو دارم،اعتراف می کنم اون موقع بدنم داغ بود[بازنده]

تبسم

[نیشخند]یعنی الان دس بزنیم واست یه جا 10 تا پست میذاری برامون؟[نیشخند]

پرنیا

ما همچین چیزی در خودمان نمیبینیم خدا رو شکر[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

سپید

من برم فرمولتو پیدا کنم[چشمک][نیشخند]