پیش بینی میکردم حالمو بد کنه ولی یه جور دیگه!

امروز اون روزیه که بچه های کلاس کلان خواستن بابت روز معلم برن اتاق ستاری و هدیه ای که خریده بودن رو بهش بدن.

حتما هم خواستن برن اتاقش. یعنی وقتی گفتم خوب سر کلاس بدین بهش ناراحت شدن. تا این حد.

بعدم تعارفایی که رد و بدل میشه و من که جایی نداشتم توشون. کلی خودمو کنترل کرده بودم ولی اصن فکر اون حرفا نبودم. تو عمل انجام شده قرار گرفتم وگرنه هر جور بود بهانه میاوردم و در میرفتم البته چون بچه های کلاس کلان  10 نفر بیشتر نیستن شاید اگه باهاشونم نمیرفتم جالب نمیشد.

خدایا چرا بُر خوردم بین این آدما؟! چرا منو میفرستی تو اینجور موقعیتا؟!

جالبش میدونی چیه؟ یه عده از هم ورودیای همین بچه ها بودن که کلی ناراحت شده بودن از اینکه در جریان قرار نگرفته بودن. اونوقت من ... اونجا....

من اونجا حس یه گریپ فروت رو داشتم تو یه ظرف پرتغال. اره همین بهتر توصیفه!

تو ماشین تا بهار رفت سالار و اومد گریه کردم خوبیش اینه که بهار مثل مامان زوم نمیکنه رو آدم که تا اعماق مغزتو کشف کنه! نفهمید!

/ 0 نظر / 24 بازدید